Monday, May 19, 2014

مهدی سهیلی

هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم
همچو نقاشان ز هر نقشی نگاری ساختم

درخزان سر زد ز طبعم واژه های رنگ رنگ
.واژه ها گل کرد و از گل بهری ساختم

ای بسا شب ها که با من با آب و رنگ اشک خویش
از سر شب تا سپیده شاهکاری ساختم

نور مه را ریختم در بستر رود خیال
وز چنین رود بلورین آبشاری ساختم

عشق را بردم میان اختران و ز اشکشان
در مسیر کهکشان جویباری ساختم

تا که پروین تن بشوید نیم شب در جام نور
در خیال از روشنایی چشمه ساری ساختم

زهره را در جامه ی مهتاب بنشاندم به تخت
بهر گوشش از ثریا گوشواری ساختم

نقش کردم شعر خود را بر جبین روزگار
تا بماندی از من یادگاری ساختم

مهدی سهیلی

No comments:

Post a Comment

آلبرت اینشتین

...