Tuesday, July 26, 2016

مردی در حال مرگ بود

مردی در حال مرگ بود!...

وقتی که متوجه مرگش شد عزرائيل را با جعبه ای در دست دید.
عزرائيل گفت : وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ 
من نقشه های زیادی داشتم !
عزرائيل : متاسفم ولی وقت رفتنه.

مرد: در جعبه ات چی دارید؟
عزرائيل : متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......
عزرائيل : آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.

مرد: خاطراتم چی؟
عزرائيل : آنها متعلق به زمان هستند.

مرد: خانواده ودوستهایم ؟
عزرائيل : نه ، آنها موقتی بودند.

مرد: زن و بچه هایم ؟
عزرائيل : آنها متعلق به قلبت بود.

مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستش
عزرائيل : نه آن متعلق به گردوغبار هستند.

مرد: پس مطمئنا روحم است!
ازرائيل : اشتباه می کنی، روح تو متعلق به خداوند است.

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست عزرائيل را گرفت و باز کرد و دید خالی است!
مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
عزرائيل : درست ! تو مالک هیچ چیز نبودی!

مرد: پس من چی داشتم؟
عزرائيل : لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود....!!!

زندگی فقط لحظه ها هستند
قدر لحظه ها را بدانیم و
لحظه ها را دوست داشته باشیم ...!!!

No comments:

Post a Comment

ژان پل سارتر