Thursday, August 16, 2012

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

صوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست
باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

مغبچه اي مي گذشت راه زن دين ودل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد


آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد


گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت

قطره باران ما گوهر يک دانه شد


نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد


منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

No comments:

Post a Comment

لودویگ فون بتهوون