Sunday, December 16, 2012

سعدی----من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی!!

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سِری ست خدایی


پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی


حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی


روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا كه همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی


«سعدی» آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی


خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


سعدی

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...