Monday, March 24, 2014

محمد علی بهمنی

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
ور نه ره خود گیر و یکی راهگذر باش

هم نعره ی امواج گرت عربده ای نیست
در برکه ی آسایش خود زمزمه گر باش

هشدار که یخ تاب تب عشق ندارد
گر بسته ی قالب شده ای فکر دگر باش

عیسات اگر جان بدمد شب پره ای باز
وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش

هر خواب رگی در خور خون تو و من نیست
از خون منی در رگ بیدار خطر باش

من ناخلفي با پدر خويش نكردم
های... ای خلف زندگیم مثل پدر باش

محمد علی بهمنی

No comments:

Post a Comment

خــــِـرد - زکریا رازی

...