Wednesday, March 5, 2014

ﻋﻠﯽ ﻗﯿﺼﺮﯼ

فرشته ای به باغ گل بی دل و عاشقم کند
لاله رخ است و راهی دشتِ شقایقم کند
گم شده لحظه های من در گذر ثانیه ها
چشم و لب و دهان او محو دقایقم کند
من نه صبای عاشقم که رو کنم به هر گلی
روسری گل گلی اش بادِ موافقم کند
برق نگاه نافذش از همگان دل ببرد
ترسم اگر دل ندهم خوار خلایقم کند
برکه ی خشک و راکدم میان سنگ صخره ها
آب زلال کوچه اش چشمه ی شایقم کند
دفتر احوال مرا یکی یکی ورق زند
تا که نگاه بهتری به وضع سابقم کند
منتظرم که لحظه ای برای دیدن عسل
اسکله بان ساحلی سوار قایقم کند
ﻋﻠﯽ ﻗﯿﺼﺮﯼ

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...