Monday, March 17, 2014

میروی گربه سفر،چشم براهم مگذار

میروی گربه سفر،چشم براهم مگذار
یکه با غصه و با بخت سیاهم، مگذار

توکه لبخند منی،از لبم اینخنده مگیر
همچنان شمع بصد ناله و اهم مگذار

کودک عشق توام، دایه پر مهر منی
چونکه ازخاک گرفتی،سر راهم مگذار

گفته بودی که منم سوسن ویاس وسمنت
مفکن از دیده و چون هرزه گیاهم مگذار

شب تاریک مرا، روی تو روشن دارد
ای توخورشید جهانتاب،بماهم مگذار

رخ گرفتی تو، ولی گاه بیا در خوابم
درشب هجر،تو بی جیش وسپاهم مگذار

ان"سروشم"که جزاز جام نگاهت نخورم
تو در این حسرت یک جام نگاهم نگذار

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...