Saturday, March 22, 2014

حافظ

گُل در بر و می در کف و معشوق بکامست
سلطان جهانم به چنین روز غلامست

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست

در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سروِ گل اندام حرامست

گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است
چشممم همه بر لعل لب و گردش جامست

در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشامست

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکرّ
زانرو که مرا از لب شیرین تو کامست

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقامست

از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگست
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نامست

میخواره و سر گشته و رندیم و نظر باز
وانکس که چو ما نیست درین شهر کدامست

حافظ

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج