Saturday, January 19, 2013

صوفی عشقری--عجب عید است آن عیدی کزو بوی بهار آید

عجب عید است آن عیدی کزو بوی بهار آید
نسیم دلکش و راحت فضای مشکبار آید

مرادی وعده داد و گفت فردا عید قربانست
مگر از بهر قربان کردنم آن دل شکار آید

لب دریای کابل زان روم آهسته - آهسته
مگر در دانۀ من از کناری در کنار آید

مرا یاد آید از ایام شوخی های یار من
به پیشروی من هر جا که طفلی نی سوارآید

مپرسید از جفای آن مه دیر آشنا یاران
که روز عید هم بروی من بیگانه وار آید

بروز عید زان در کوچه و بازار می گردم
که با من یک نکو روئی سر راهی دچار آید

شده عمری که جا در بین نیزار چمن دارم
به امیدی که آن صید افگنم سوی شکار آید

الهی عشقری را آن چنان حاجی نگردانی
که بهر خود نمایی حج رود زا نسو زوار آید

صوفی عشقری

No comments:

Post a Comment

آلبرت اینشتین

...