Tuesday, January 8, 2013

امشب از باده خــــــــرابـم کن و بگذار بمیرم

امشب از باده خــــــــرابـم کن و بگذار بمیرم

غــــرق دریای شـــــــرابـم کن و بگذار بمیرم

قصه ی عشق بگوش من دیـوانه چه خوانی

بس کن افسانه و خـوابـم کن و بگذار بمیرم

گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان

دلخوش ای مـه به سرابم کن و بگذار بمیرم

زندگی تـلـخ تر از مـرگ بود گـر تــــو نباشی

بعد از این مُـرده حســابـم کن و بگذار بمیرم

پـیـرم و نیست دگـر بـیــــم ز دمسردی مرگ

گرم رویــای شـبـــــــــــابـم کن و بگذار بمیرم

خستـه شد دیـده ام از دیـدن امــواج حوادث

کـور چـون چشم حـبــابـم کن و بگذار بمیرم

تابکی حلقـه شوم سـر بَـدر خــــــانه بکوبم

از در خـویـش جـــــــــوابـم کن و بگذار بمیرم

اشک گـرمـم که بَـنـوک مـژۀ شمــــــع بلرزم

شعـلـه شـو، یکسـره آبـم کن و بگذار بمیرم

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج