Monday, August 26, 2013

از بی مکانی ام گلــــه دارد جوانی ام


از بی مکانی ام گلــــه دارد جوانی ام

شرمنده ی جوانی از این بی مکانی ام !


خسّت به خرج می دهد و پا نمی دهد

بدجنس بوکشیده که من اصفهانی ام


گز خورده ام دوبسته ،غزل هم که گفته ام

پس در نتـــیجه آخر شیــــــرین زبانی ام


من عهد کرده ام که نگویم که شاعرم

ترسم خدا نکرده بفهمد روانی ام


من مثل استکان عرق دوست دارمش

از ماورای عینک ته استـــکانی ام


رقصی خفن میانه ی میدانم آروزست

حالا که من مهاجم خط میانی ام


تا دید با تمام قوا حمله می کنم

نامهربان گماشت به دروازه بانی ام


یک شب مرا در آتش عشقش نشاند و رفت

پنداشت من مهندس آتش نشانی ام


گل کاشتم به تور سرش گل زدم به او

من نیز بخت اوّل جام جهانی ام ...!

No comments:

Post a Comment

هوشنگ ابتهاج