Tuesday, August 27, 2013

سعدي

مشنو اي دوست که غير تو مرا کاري هست
يا شب و روز بجز فکر توام کاري هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه مويت گرفتاري هست
گر بگويم که مرا با تو سرو کاري نيست
در و ديوار گواهي بدهد کاري هست
هر که عيبم کند از عشق و ملامت گويد
تا نديدست تو را بر منش انکاري هست
صبر بر جور رقيب چه کنم گر نکنم
همه دانند که بر صحبت گل خاري هست
نه من خام عشق تو ميورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياري هست
باد خاکي ز مقام تو بياورد و ببرد
اب هر طيب که در کلبه عطاري هست
من چه در پاي تو ريزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداري هست
من ازين دلق مرقع به در ايم روزي
تا همه خلق بدانند که زناري هست
همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشياري هست
عشق سعدي نه حديثيست که پنهان ماند
داستانيست که بر سر هر بازاري هست

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...