Wednesday, March 13, 2013

ساغر هستی

"ساغر هستی"
ساقیا، در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی، بجز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست
شب ز آه آتشین، یکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده، جای خواب نیست
مردم چشمم، فرومانده است در دریای اشک
مور را، پای رهایی از دلِ گرداب نیست
خاطر دانا، ز طوفان حوادث فارغ است
کوهِ گردون سای را، اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل، از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا، تهی از لاله ی سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم، وفا و مهرماست
ورنه در گلزار هستی، سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست، ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد، ولی چون صحبتِ احباب نیست
جای آسایش چه می جویی «رهی» در ملک عشق؟
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

No comments:

Post a Comment

ویکتور هوگو

...