Tuesday, April 15, 2014

حافظ

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
در لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت می‌کنم

تا کی اندر دامِ وصل آرم تَذَروی* خوش خرام
در کمینم و انتظارِ وقتِ فرصت می‌کنم

واعظِ ما بویِ حق نشنید، بشنو کاین سخن
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کویِ دوست
و از رفیقانِ رهِ استمداد همت می‌کنم

خاکِ کویت زحمتِ ما برنتابد بیش از این
لطف‌ها کردیِ بِتا*، تخفیفِ زحمت می‌کنم

زلفِ دلبر دامِ راه و غمزه‌اش تیرِ بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

دیدۀ بدبین بپوشان ای کریمِ عیب پوش
زین دلیری‌ها که من در کنجِ خلوت می‌کنم

حافظم در مجلسی، دُردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

No comments:

Post a Comment

آلبرت اینشتین

...