Friday, April 4, 2014

مولوي

عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تُهي و پر كرد ز دوست
اجزاي وجود من همه دوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقي همه اوست

مولوي

No comments:

Post a Comment

غربت آن است که