Sunday, April 6, 2014

حافظ

کس نیست که افتادۀ آن زلفِ دوتا* نیست
در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشمِ تو دل می‌برد از گوشه نشینان
همراهِ تو بودن گنه از جانبِ ما نیست

رویِ تو مگر آینۀ لطفِ الهیست
حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوۀ چشمِ تو زهی چشم
مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهرِ خدا زلف مپیرای* که ما را
شب نیست که صد عربده با بادِ صبا نیست

بازآی که بی رویِ تو ای شمعِ دل افروز
در بزمِ حریفان اثرِ نور و صفا نیست

تیمارِ غریبان اثرِ ذکرِ جمیل است
جانا، مگر این قاعده در شهرِ شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما، عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیرِ مغان مرشدِ من شد چه تفاوت؟
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

عاشق چه کند، گر نکشد بارِ ملامت؟
با هیچ دلاور سپرِ تیرِ قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوتِ صوفی
جز گوشۀ ابرویِ تو محرابِ دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خونِ دلِ حافظ
فکرت مگر از غیرتِ قرآن و خدا نیست؟


No comments:

Post a Comment

لودویگ فون بتهوون