Sunday, April 6, 2014

پروین اعتصامی

عمر گل

سحرگه ، غنچه‌ ای در طرف گلزار
ز نخوت ، بر گلی خندید بسیار

که ای پژمرده ، روز کامرانیست
بهار و باغ را فصل جوانیست

نشاید در چمن ، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا ، بی رنگ بودن

نشاط آرد هوای مرغزاران
چو نور صبحگاهی در بهاران

تو نیز آمادهٔ نشو و نما باش
برنگ و جلوه و خوبی ، چو ما باش

اگر ما هر دو را یک باغبان کشت
چرا گشتیم ما زیبا ، شما زشت

بیفروز از فروغ خود ، چمن را
مکاه ای دوست ، قدر خویشتن را

بگفتا : هیچ گل در طرف بستان
نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود ، روزی رنگ و بوئی
صفائی ، جلوه‌ ای ، پاکیزه‌ روئی

سپهر این باغ بس کردست یغما
من امروزم بدین خواری ، تو فردا

چو گل یک لحظه ماند ، غنچه یک دم
چه شادی در صف گلشن ، چه ماتم

مرا باید دگر ترک چمن گفت
گل پژمرده ، دیگر بار نشکفت

ترا خوش باد ، با خوبان نشستن
که ما را باید اینک رخت بستن

مزن بیهوده چندین طعنه ما را
ببند ، ار زیرکی دست قضا را

چو خواهد چرخ یغماگر زبونت
کند باد حوادث واژگونت

بهر شاخی که روید تازه برگی
شود تاراج بادی یا تگرگی

گل آن خوشتر که جز روزی نماند
چو ماند ، هیچکش قدرش نداند

به هستی ، خوش بود دامن فشاندن
گلی زیبا شدن ، یک لحظه ماندن

گل خوشبوی را گرم است بازار
نماند رنگ و بو ، چون رفت رخسار

تبه گردید فرصت خستگان را
برو ، هشیار کن نو رستگان را

چه نامی ، چون نماند از من نشانی
چه جان بخشی ، چو باقی نیست جانی

کسی کش دایهٔ گیتی دهد شیر
شود هم در زمان کودکی پیر

چو این پیمانه را ساقی است گردون
بباید خورد ، گر شهد است وگر خون

از آن دفتر که نام ما زدودند
شما را صفحهٔ دیگر گشودند

ازین پژمردگی ، ما را غمی نیست
کـه گل را زندگانی جز دمی نیست

پروین اعتصامی

No comments:

Post a Comment

لودویگ فون بتهوون